
٢٢ فروردین ٨٨.....و امروز ٢٢فرورین ٨٩.... چقدر زود یکسال گذشت و تموم شد!حالا دیگه یک سال سابقه محسوب میشم!! شنبه ٢٢فروردین ٨٨...یه روز بارونی...بابلسر...جمع دوستانمون و کلی سوژه واسه شاد بودن ..... لحظه های قشنگی بود ...اما ٢٢فروردین ٨٧ لحظه های ناب تری داشت که همه آرزوم شده تکرار اون لحظه ها!
امسال سومین سالیه که ٢٠فروردین بارون میاد..... انگار قراره هرسال حال و هوای آسمون توی این روز دوست داشتنی باشه و پابه پای دل من بگیره!!!
نمیدونم چرا بازم منتظر یه اتفاقم...عادت کردم بهارم پراز اتفاق باشه...انگار نمیشه آروم و بی سروصدا بگذره...منتظرم..........
١٩فروردین ٨٨.... وامروز ٢٧اسفند ٨٨...یعنی روزای سال داره تموم میشه ...نفسای آخر سال ٨٨...یه سال پرازاتفاق.... سالی که بهارش شروع خوبی داشت ...باوجود همه دلتنگیها و خستگیها قابل تحمل بود....دلم میخواست دوسش داشته باشم...حس میکردم که داره روزای خوبی رو برام رقم میزنه ..... فروردین و اتفاقاتش توی آسمون پرستاره ام ثبت شده ....٢٠تا ٢٧فروردین که برخلاف تصورم پراز لحظه های ناب و به یادموندنی بود... بابلسر...مرکز آموزشی-رفاهی ....... ویلای ١٠٧... فاطمه ها...نجمه...نرگس... خنده هامون...شیطنت هامون....رستوران..... یکشنبه ٢٢فروردین اولین روز کارمندی!...سوگندنامه رعایت منشور اخلاقی... و شروع یه دوره جدید از زندگی که اصلا نفهمیدم چجوری به این دوره رسیدم!!
٣اردیبهشت.... اختتامیه بوی سیب ....
خرداد و روزای پراز استرس دوره کارآموزی... روزای بدون ثبات ... نگران آینده واتفاقاتش بودن....
.... و .... شروع تابستون ٨٨.... به بدترین نحوممکن شروع شد... با یه دلهره و نگرانی و ترس بزرگ.... به امتحان فوق العاده سخت ... ترس از دست دادن...رفتن یه عزیز ... یه بچه معصوم.... خدایا؟هنوزم وقتی یادم میاد اونروزا رو... دلم میلرزه..... خودمونیما ..اما خیلی سخت بود امتحانت ...بیقراری و ناآرومی و غم بزرگ رو توی چشم عزیزترین هات ببینی.... نه توانایی داری آرومشون کنی ... نه خودت آرومی....
۵تیر ... بازم آموزش! یه دوره بیست روزه... بازم دوری ...اونم توی این شرایط ... با نجمه و فاطمه و نرگس بودن خوش میگذره... اما وقتی هرلحظه ش یادت میاد که توی دل خودت و خونوادت چه غوغاییه .... خنده ت دیگه واقعی نیست.... فقط بهونه ایه واسه اینکه بچه ها اشکاتو نبینن!
٢٧تیر ... بدترین روز٨٧... یه عمل سخت و طولانی............ بدم میاد از ثانیه به ثانیه ش......
٢٨تیر... شروع به کار... توی شعبه جدیدی که دیگه کارآموزش نیستی و کارمندشی اما دوست نداری اینروزارو....روزایی که خیلی منتظرش بودی اما حالا دغدغه ت چیز دیگه ایه!
چقدر خوبه که روزا میگذرن .... چه نعمت بزرگیه فراموشی... فراموش کردن اون ثانیه ها و ساعت های تلخ نگرانی!!
١۵مرداد و جشن کاوان آقای ملکی.... یه روز شلوغ کاری و محکوم به نرفتن!
شهریور... به یاد 7شهریور87 و اشکهاش..." آموختی به من که در جریان زندگی گاه فقط باید رها بود...گاهی باید غیرقابل تغییرها را پذیرفت..آموختی به من که هرگز برای خواستن آنچه ذلم میخواهد با تعصب اصرار نکنم چون برآنچه پشت هرواقعه پنهان است ناآگاهم...اطمینان به مهر بی حدت را مثل واقعیتی جاودان در قلبم نشاندی...."
١٣شهریور و یه روز تلخ مثل ٢٧ شهریور..تکرار اون روز.... تنها روزنه ای که تاریکی اون روزها رو قابل تحمل میکرد اطمینان به نیم نگاهی از تو بود!!! که اگر نگاهت نبود تاریکی اون روزها به روشنایی امروز نمیرسید.......
مهرماه....یه سفر ناب .... سبک شدن.... آروم شدن .......
٨/٨/٨٨ .... یه روز خاص... با دلتنگیهای خاص خودش!
بهمن ماه و بازم سفر.... هوای سرد و آسمون آبی و ..... به یه عالمه حرف گفتنی فقط و فقط واسه میزبان!
روزمرگی ها....زندگی.... تلخی و شیرینی... تاااااا همین امروز..... اسفندماه! امسال سومین سالیه که اسفند حال و هوای خاصی داره واسم... اما اسفند٨۶ یه چیز دیگه بود...یه طعم دیگه ای داشت... دلم هوای اونروزا رو کرده..... ای کاش......
** نمیدونم حواست هست یا نه! اماامروز....بیست و هفتمین روز از آخرین ماه ساله و دقیقا ٢٣ ماه از قرارمون گذشته! قرارگذاشتیم که به دوازده ماه نرسه اما .........نمیدونم کجا عهد شکنی کردم که باعث شدم توام بزنی زیر قرارمون و یه عالمه دلتنگی و حسرت بشه سهم من! فقط یادت باشه من هنوزم منتظرم.........
**دلتنگی واسه آسمون پرستاره م خیلی بد بود... دلم نمیخواد دفعه بعد بیام و از روزای ٨٩ بنویسم!! میخوام ستاره بارون بشه اینجا....
**ممنون شاپرکم!.....
** بجز حضور تو .. هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام! حتی عشق را...!
دارم مرور میکنم تمام ثانیه هاش رو... دقیقا یادمه ١٩ فروردین ٨٧ رو... لحظه به لحظه ش... همه حرفایی که اون روز گفتم و شنیدم.. همه اونایی که اون روز دیدم... همه دلتنگیش..همه بغضی که تمومی نداشت...یه بغض بی دلیل و مبهم... همه حسش..یه حس گنگ و ناشناخته ... دلهره ای که تموم وجودمو گرفته بود ...ترسی که باهاش غریبه بودم... فقط چند ساعت مونده بود تا رفتن ..اما من هنوز شک داشتم به رفتن... دلم نمیخواست تنها برم...هنوز نرفته دلم تنگ شده بود..واسه مامان..واسه بابا..واسه وروجکم!... حس مهمونی رو داشتم که هیچ شناختی از میزبان نداره و تنهای تنها دعوت شده... نه میزبان رو میشناسه و نه جایی که داره میره...از آداب و رسومش چیزی نمیدونه... نمیدونه کجا داره میره...نمیدونه چی در انتظارشه....و این ناشناخته بودن همه شرایط داره دیوونه ش میکنه و نگران!
بغضی که تموم شدنی نیست... دلی که آروم و قرار نداره..... اما باید آروم باشی و بخندی... نه خودت حال خودتو میفهمی نه دیگران....
فروردین ٨٧ متفاوت بود... طعم تلخ همه روزای پر از سراب فروردین ٨۴ و ٨۵ رو از بین برد... حالا دیگه بوی بهار آزار دهنده نیست... حالا دیگه فروردین یعنی آرامش!
.... و حالا .... دلتنگم... دلتنگ تموم اون ثانیه های پردلهره ... و بیشتر از اون دلتنگ آرامش روزهای بعد از اون ثانیه ها...
...
** دلم تنگ است...دلم اندازه حجم قفس تنگ است ... سکوت از کوچه لبریز است...
** خوبم!... اونقدر روزهای شلوغ و پردغدغه ای دارم که وقتی واسه حسهای بد و حال بد نمیمونه ...اما ...... اما مطمئنم دلتنگیها بی دلیل نیست!
** منتظر اتفاقیم که قراره آخر فروردین بیفته ..... با دلی چه بیقرار...میمونم در انتظار...لحظه ها رو میشمارم... تا بیاد بازم بهار......
** لحظه شماری میکنم تا ٨/٨/٨٨ ... فقط دعا میکنم اینبار دل من و حکمت تو خیلی باهم ساز مخالف نزنن...
** ممنون که قول و قراری که ٢ اردیبهشت ٨٧ باهم گذاشتیم .. ١٨ فروردین ٨٨ حداقل توی خواب عملی شد ...رویاش هم شیرین بود...
** بهم قول بده با تموم تاریکی دلم ... ترکش نکنی.....
------------------------------------------------------
بعدآ نوشت: فردا جمعه ٢١/١/٨٨ باید برای یک هفته برم بابلسر... دوره آموزش قبل از استخدام ... انگار قراره هرسال ٢٠ تا ٢٧ فروردین تنها و دور از خونواده باشم... اما چه کنم که قابل قیاس نیست تنهایی این یک هفته ٨٧ و ٨٨!!!باید سعی کنم این یه هفته با دوستای جدید خوش بگذره...
** خیلی اصراری نیست... خوش هم نگذشت مشکلی نداره فقط به شرطی که وقتی برگشتم...اون روزای آخر اولین ماه بهار اون اتفاقی که منتظرشم بیفته.. میدونی که! چند ماهیه همه دلخوشی و امیدم شده اون خبر و اتفاق...میدونی که! اگه بازم ٢٠ آبان تکرار بشه من دیگه نمیتونم......................................................میدونی دیگه؟!؟!
یا مقلب، قلب مار ا شاد کن ...
یا مدبر، خانه را آباد کن ...
یا محول، احسن الحالم نما ...
از بدیها فارغ البالم نما ...
...
تموم شد ... فقط چند دقیقه مونده ... چند دقیقه تا تموم شدن سال 87... یه سال پر از اتفاق...
خوب و بد داشت .. اما خوبیهاش خیلی زیاد بود .. اونقدر که اصلآ دلم نمیخواد به بدیاش فکر کنم... خیلی از اتفاقاتش باعث شد روزهای سیاه سالهای قبل هم برام شیرین باشه .... چون دلیل بد بودن اون روزا رو فهمیدم... به قولی حکمتش! رو فهمیدم... روزای مضخرفی مثل 12 تیر 83 ..... خیلی از روزای مضخرف سال 84 و 85 و 86........
یادش بخیر...چقدر زود گذشت روزای 87...
فروردین87 : شروع سال جدید بهتر از این ممکن نبود... یه سفرآسمونی... رؤیایی .. یه آرامش ناب و به یادموندنی.....
اردیبهشت 87 : 3 اردیبهشت دلتنگیهام شروع شد.... روزای سختی بود ... ترم آخر سخت بود .. با 8 واحد درس عمومی و دو سه هفته غیبت! ...
خرداد 87 : 30 خرداد تولد این وروجک بود ( + ) .. خوب بود...خستگی زیاد داشت..اما عالی شد...وروجکی که باعث شد 30 خرداد 85 یه روز فوق العاده بشه .. خیلی دوستش دارم... یه وقتایی نمیتونم درک کنم مامانش بیشتر از من دوسش داشته باشه!
تیر 87 : 9 تیر آخرین امتحان بود .. خیلی سخت گذشت امتحانا ولی تموم شد...با موفقیت کامل .. فارغ التحصیل! شدم... 4 سال خیلی زود گذشته بود...
مرداد 87 : از راز دل یه نفر با خبر شدم... یه راز عجیب و غریب... خیلی کلنجار رفتم با خودم تا باورش کنم... چند روزی عالم بچگی توی ذهنم بود تا حداقل دلیل این راز رو بفهمم.... اما.....! باور کردم اما خیلی منطقی!!!! فراموش شد.... کلی سخنرانی!!! کردم ... قرار شد که فراموش بشه همه 10 سال گذشته....
شهریور 87: 7 شهریور.... توی خونه بودم...اما دلم جای دیگه بود... از چند ماه قبل برنامه ریزی کرده بودم واسه 7 شهریور... کلی نقشه داشتم واسه مجلس گردونی! کلی حرف داشتم که به عروس مجلس بزنم... کلی باهم قول و قرار داشتیم اما..... بد بود... روزای خوبی نبود .. باخودم درگیر بودم! اونچه که داشت اتفاق میفتاد اصلآ اونی نبود که دلم میخواست... اما عاقبت خوبی داشت اون روزا... 8 شهریور ... آزمون داشتم...نمیدونم چرا حسم مثل روز کنکورم بود ... واسه خودمم عجیب بود این حس مسخره!
مهر 87 : یه کوچولو امیدوار شدم به خودم! به اینکه همه نامرادیهای شهریور دلیل و حکمت! داشته...
آبان 87 : 20 آبان...... خیلی بد بود... خیلی خیلی.... بدترین روز سال87 ... اگه اون دختره ...زینب بود اسمش ... الکی الکی باهام حرف نمیزد و از سالن همایشهای دانشگاه تهران تا سر خیابون انقلاب باهام نمیومد و برام حرف نمیزد ... حتمآ یه بلایی سر خودم میاوردم... حال خودمو نمیفهمیدم... نمیدونم چجوری فهمید حالمو... نمیدونم از کجا پیداش شد یه دفه.... قیافه ش هنوز یادمه....
آذر 87 : 3 آذر مصاحبه تخصصی استخدام!... روز عجیبی بود.... شک کردم به حکمت اتفاقات شهریور...
دی 87 : 4 دی تولد اون یکی وروجک بود ( + ) ... روز قشنگی بود ...شادی بچه ها... کیک.. خنده....
بهمن 87 : همه ش روزمرگی بود و گذشت ...
اسفند 87 : 3 اسفند...مصاحبه عقیدتی ... کلی رساله رو زیر و رو کرده بودم... خوب بود ... موفقیت آمیز بود !!!! 20 اسفند ... مطمئن شدم که همه تلخیهای شهریور دلیل داشته ......
** فردا .. ١/١/٨٨ آسمون پر ستاره م یکساله میشه ....
**امیدوارم روزهای خوبی در انتظارتون باشه ... عیدتونم مبارک... تعطیلات هم خوش بگذره...
** کلی دلخوشم به سال 88 ... یه عالمه روزای خوب خوب میبینم .... 25 فروردینش .... 8 آبانش... و.... کاش واسه همه خوب بگذره تک تک ثانیه هاش ....
** 8/8/88 رو که می دونین چه روزیه ؟!؟!؟!؟! ...
** شاپرک عزیز ممنون که با وجود همه بی معرفتی هام به یادم بودی...

باز این اشک است که از جاده های دل می گذرد و در کویر نیاز ساکن می شود...
اینبار کبوترهای خیال با خاک عرفات تیمم می کنند...
می خواهم محرم درگاهت شوم زیر باران عرفه...
......
........................
به هر چه دستور دادی، نافرمانی کردم. از هرچه نهی کردی به سویش رفتم. آنچه
نمیخواستی انجام دادم. حال این منم که نه دلیلى برای گناهانم دارم و نه توان این را
دارم که از کسی کمک بخواهم. حال با کدام یک از اعضای بدنم روبهروت بایستم؟ با
گوشم یا با چشمم؟ با زبانم یا پاهایم؟ اینها همه همان نعمتهاییست که تو به من دادی
و من با همانها نافرمانی تو را کردم.
من خود میدانم که با این همه حجت و دلیل از طرف تو، محکومم!
چقدر تو به من نزدیکى و چقدر من از تو دورم! و چقدر نسبت به من
مهربانى. پس چه چیزی بین من و تو این همه فاصله انداخته است!؟
تو خوبی کن ..بیا به خلوت من...تو که میدونی من اینجا غریبم..........

**هنوزم زخمی سیب فریبم...اسیر این شبای نانجیبم...
منو برگردون اونجایی که بودم...آخه تا کی گرفتار هبوطم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
20آبان... همه انتظار و امیدم.......
رو به سوی تو ...منتظر...چشم به راه...امیدوار..دلخوش به اتفاقی که قراره فردا بیفته...
منو می بینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بذار خیال کنم هنوز ... ترانه هامو میشنوی....
هنوز هوامو داری و.... هنوز صدامو می شنوی...
** .......
.......................................................................!!!!
انگار عشق و بندگی من لایق اسم تو نبود...
...........
...........................